دروغ چرا
امشب که نوشتشو خوندم،وقتی که رسیدم به اونجایی که میگه میخوام از قلبم بنویسم:
دلم ریخت،از تو خالی شد،
خیلی سخت تونستم تا آخر نوشته رو بخونم،
دلم خیلی غصه داره،
کاش اینجور نمیشد،
کاش اصلا من نبودم،
اره منم کنارش حالم خوب بود،اروم بودم،حتی با اینکه درونگرا بود ،اما دوسش داشتم ،اونقدر که همین ساکت بودنش برام بیش از حد جذاب بود،
اره تو عشق رو یادم دادی،
نوشته ی آخرت دلمو آتیش زد
(از این به بعد این همه حس قشنگ ،این آرامش عمیق دیگه کنار کی میتونم داشته باشم ؟!)
حتی فکر اینکه یه روز اسمت کنار کس دیگه بیاد نابودم میکنه،چه برسه که خودت کنار کس دیگه باشی....
برچسب:
نویسنده: پرهام یزدانی