1... - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 3:03
هیچوقت دوست نداشتم و ندارم ادم کمال گرایی باشم، اما تنهایی همیشه بهتر از بودن با ادم های سمیِ و زیباترین تنهایی،تنهایی ایه که انتخاب ادم باشه، نه تنهایی ایه که دیگران باعثش باشن...
حالم خوبه - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 3:03
هیچوقت نتونستم برای آرامش این موقع شب ،جایگزینی پیدا کنم،یکدفعه دلم هوس هویج بستنی کرد،سریع دم دست ترین آدم پایه رو پیدا کردم و رفتیم الان یه مغازه پیدا کردیم ،صندلی هاشو چیده بیرون تو پیاده رو ،هوا هم که عالی ،قشنگ جلا میده روح و روان رو،از دل انگیزی این لحظه هرچی بگم کم گفتم...Adblock test (Why?)
سخن بزرگان - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 3:03
یه وقتایی اونقدر غرق روزمرگی میشیم که یادمون میره چیز هایی که الان داریم ،یه زمانی ارزومون بوده...
رفیق - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:37
دیگه روم نمیشه بگم بعدا چی میشه، تا اینجاشو خودت بهترینارو برام ساختی، چجور اعتماد نکنم بهت برای اینده؟
دلنوشته 24 - تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 16:32
خدایا دلم بد گرفته... راحت بگم دلم بد شکسته...خودت میدونی دلیلشو...خودت میدونی چقدر دلتنگتم ، طاقتم تموم شده... میشنوی صدامو خداجون؟...درد دلمو به کی بگم تا سبک شم تا راحت شم... فقط یه چی ازت میخوام...خودت همه چیو درست کن... دلم دوباره از اون شادیای بی دلیل میخواد ، از اونا که از فرط خنده روی زمین ب...
دلنوشته 25(تلخند) - تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 16:32
وقتی صدایم میکند سر تا پا یخ میکنم وقتی شماره اش را روی صفحه گوشی میبینم از درون فرو میریزم... اینروزا به شدت وابسته اش شده ام... یک روز که سراغم را نگیرد ، میروم و یک گوشه ساکت و ارام بغض میکنم.. حس میکنم عاشقش شده ام... (طلبکارمو میگم ...ول کنم نیستش که...ولمون کن دیگه اخه ، عههههههه...بی مزه هم خ...
بی کسی - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 1:01
اشک روگونه هاشونوپاک می کنم... اما یه نفرپیدا نمیشه دست زیرچونم بذاره.. سرموبالا ببره وبگه حالا توبرام بگو!!!
دلنوشته 23(❎) - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 1:01
یه لیوان چای داغ یه هوای سرد یه اهنگ غمگین ارامشبخش تر از هر بی سر و پاییه....
در سوگ 94(دلنوشته16) - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:36
سال 94 با همه ی تلخی هاش بالاخره تموم شد... و من امادم که امسال بهترین سال زندیگم باشه... اما ... اما انگار نحسی سال 94 همچنان موندنیه و قصد رفتن نداره... همچنان همون بی حوصلگی ها و کسل بودن تو وجودم هست...حوصله هیچ چیز رو ندارم... کاملا خودمو تو خون
دلنوشته 17(اردیبعشق) - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:36
اردیبهشت اینروزا هیچ چیز برام عوض نشده... هنوز هم خسته و بیحالم... هنوز هم صبحا بی هیچ امیدی از خواب دل میکنم... هنوز هم با بی میلی صبحانه میخورم... هنوز هم خودم را در اتاقم حبس میکنم... هنوز هم از سر و صدای بچه های در حال بازی تو کوچه بیزارم... هنوز
دلنوشته 18 - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:36
اینروزا اینقد دلم پر از حرف های نگفته ای شده که تو این چند سال با فکر بهشون نا خوداگاه ذهنم به طرف انجام کارهایی میره که یجورایی خیلی جرئت میخواد... و هر روز که میگذره ، این حرفا روی هم بیشتر اضافه میشه... راستش بعضی اتفاقا اونقد سریع میوفتن که اصلن
شرح حال - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:36
امروز بعد از مدت ها اومدم وبم... راستش نمیدونم چطور شد که اومدم...بعید بود بین اینهمه سردرگمی به سرم بزنه بیام وب... تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی افتاده اما حال و روزم تغییر چندانی نکرده... ترازویه اتفاقات خوب همچنان سبکتر از گذشتس... هنوز که هنوزه منتظره یه اتفاقه خوبم که بیوفته و دنیام عوض شه...
دلنوشته19(خاطرات لعنتی) - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:36
لعنت به خاطرات... خیلی میگذره تا بتونی فراموش کنی...حتی اگه بخوای به خودت تلقین کنی که ازش بدت میاد و حداقل از این راه بتونی فراموشش کنی ، زمان زیادی لازمه... هر کاری میکنی که فراموشش کنی ...بالاخره که بعده یه مدت حواستو پرت میکنی که بهش فکر نکنی..
دلنوشته 19(.....) - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:36
اینروزا حس یه موش ازمایشگاهی رو دارم که سرش هزارتا بلا میارن تا مقاومتشو بسنجن... سعی میکنم مشکلاتو کم کم حل کنم اما با تموم شدن یه مشکل بازم مشکل جدید بوجود میاد.... نمیخوام بازم بگم کم اوردم و بریدم و بهونه بیارم ولی خدا واقعا اینا همش انصافه؟ نمیدونم...شاید اره ، شاید.... نوشته های قدیمو که میخون...
دلنوشته 20 (کلافگی) - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:36
خیلی خستم ...خیلی سردرگم... خدایا چکار کنم...انگار هیچ راه نجاتی به روم باز نمیشه...مشکل پشت مشکل... و بدتر از اون اینکه هیچکس درکم نمیکنه... هیچکس منو جدی نمیگیره... شاید لازمه یه اتفاقی بیوفته تا به همه اثبات کنم خودمو... نه...اصلن لازم نیست خودمو اثبات کنم... فقط میخوام از این حال دربیام... خدایا...
دلنوشته 21 (یه مشت حرف) - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:36
همیشه برگشتن به خاطرات برام لذت بخش و پر از شادی بود... اما میون همین همیشه ها ، گاهی بعضی خاطرات اشکمو درمیارن... یکی از همین خاطرات ، این وبلاگه...وقتی به اون همه ساعاتی فکر میکنم که از نوجوانی تو این وبلاگ میچرخیدمو و دنبال مطلب قشنگ بودم برای و
دلنوشته ۲۲(.....) - تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:36
تو لحظه های زندگی یه وقتایی هست که حالت حسابی گرفتس و نمیدونی چته... یه وقتایی که فقط خودتی و خودت ... شاید پیش اومده باشه که با خودت گفته باشی ای کاش یکیو داشتم...اینجور وقتا هیچوفت عجول نباش چونکه ادم نیاز داره به این تنهایی ها و بی کسیا.... باید